مژده! - تاریخ: 1392/8/30 ساعت: 21:17
با سلام اول ميخوام ازتون تشكركنم كه به وبلاگ دوست داشتنی سر زديد. و بعد يه مژده بهتون بدم كه اين وبلاگ به كاربران عزيز و هميشگی يه امتياز خاصی ميده كه ميتونن هر پستی كه دوس دارن رو توي وبلاگ قرار بدن و در صورت نياز بعدا اونو حذف يا ويرايش كنن. با تشكر از شما عزيزان 
قسمت 16 - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 17:35
 You belive you are in love because it feels f...ing great to be in love خوب، اشکالتراشی کار آسونيه و مهم راه حله. حالا نوبتی هم که باشه نوبت جواب دادن به اين سئواله که چه عواملی نشان دهنده استحکام رابطه بين دو نفر ميباشند؟ قبل از جواب دادن به اون بزارين يه مقدمه کوتاه خدمتتون عرض کنم: من آدمی بودم ...
قسمت 15 - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 17:31
 یکی از دوستهای خانوادگی ما در شمال یه باغ داشت و قرار شد چند روزی به اتفاق دوستهای خانوادگی پدر و مادرم بریم اونجا. اینقدر امروز و فردا کردن که من تصمیم گرفتم خودم با نرگس برم. رفتم دو تا بلیط اتوبوس سیر و سفر خریدم و درست عصر همونروز برنامه مسافرت قطعی شد و من مجبور شدم بلیط ها رو پس بدم و ما رفتی...
قسمت 14 - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 14:11
 توی اين قسمت داستان، برنامه عروسی رو تا آخر براتون تعريف ميکنيم. خوب ديگه اونهايی که همديگرو ميخواستند بهم رسيدن و جشن گرفتن. اين همونجاييکه تموم داستانهای عاشقانه ميشه، اما داستان ما اينجا از اين قاعده مستثنی است. مدتها پيش وبلاگی بنام عاشقانه های من و همسرم رو ميخوندم. توی اون دختر دانشجويی بنام ...
قسمت 13 - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 2:46
 بعد از ماجرای روز یکشنبه آرامشی نسبی برقرار شد. مامانم یه کسی رو تو طرفهای خیابون پیروزی پیدا کرده بود که هر مدل لباس عروس رو با قیمتی کمتر از نصف میدوخت. با مامانم یه روز رفتیم میدون محسنی و تمام لباس عروس ها رو نگاه کردیم و بعد رفتیم مدلشو به اون خانمه گفتیم و اون قرار شد برام بدوزه. خلاصه مامان ...
قسمت 12 - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 2:44
 امير گفت اينا تا چند روزي نميزارن منو تو با هم تنها باشيم ميخوام بهت بگم كه اگه كره ماه هم بودم بخاطرت برميگشتم. دائم امير برميگشت و منو نگاه ميكرد و دوباره پرسيد: مثل اينكه زياد خوشحال نيستي اومدم؟ و من گفتم: چرا خيلي خوشحالم فقط فكر كنم زيادي هيجان زده هستم. تمام راه دستم تو دست امير بود. نزديك خ...
قسمت 11 - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 2:43
 و اما حال و اوضای من بيچاره تو ايران : همه ما از اينكه امير قراره بياد خيلي خوشحال بوديم ‏، مادر و پدر امير از دو جهت خوشحال بودن يكي از اين جهت كه پسرشون داشت عروسي ميكرد و ديگه اينكه توي يك سالي كه امير نبود خيلي تنها بودن و اين اولين بار بود كه امير براي مدتي طولاني ازشون دور بود. از نصفه شب ما ...
قسمت 10 - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 2:42
 كارهاي مربوط به عروسي شروع شد‏، چون پدر و مادر من سنشان كمي زياد بود بيشتر زحمت گرد مادر نرگس بود كه با جديت و علاقه امور مربوطه را دنبال ميكرد. منكه در آمريكا بودم و از دور فقط خبرها را ميشنيدم. بليط رفت و برگشت به ايران را بايد از يك ماه قبل تهيه ميكردم. به يك آژانس هواپيمايي ايراني در آمريكا زنگ...
قسمت 9 - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 2:41
 از اون روز افتادم دنبال جور کردن مدارک. از هر چیزی که میشد یه مدرک تهیه کردم. از نمرات رسمی دانشگاه و برگه ای که نشون میداد هنوز دانشجو هستم تا مدرکی که نشون میداد که دانشگاه داره پول تحصیلمو میده (خدائیش دمشون گرم) و حتی یه برگه از بانک که نشون میداد کلی پول تو بانک دارم. عموم یه چند هزار دلاری بر...
قسمت 8 - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 2:40
 با اينكه از دنياي من فقط يك نفر كم شده بود خيلي احساس تنهايي ميكردم. شبي كه امير رفت اصلا نخوابيدم. وقتي رسيدم خونه همش فكر ميكردم كه الان امير تو هوائه ، الان امير رسيده ، الان سرماخوردگيش چطوره؟ و اينجور چيزها. حالت صورتش تو اون روز آخر كه با حال مريضي مشغول بستن چمدوناش بود دائم تو ذهنم تكرار مي...
قسمت 7 - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 2:39
 راستش منم با عقد کردن اصلاْ موافق نبودم، چون اگر امير ميرفت اونجا و نظرش عوض ميشد من فقط الکی اسم يکيرو تو شناسنامم کرده بودم که همتون ميدونيد که اين مسئله برای يه دختر تو ايران اصلاْ صورت خوشی نداره. شايد با عقد کردن امير مجبور ميشد سر حرفش و تعهدش وايسه ولی اون ديگه اسمش ازدواج با عشق نبود بلکه ي...
قسمت 6 - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 2:38
 صبح رفتم شرکت ، همش فکر ملاقات با ناپدری نرگس بودم. راستش تا حالا در چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم. یه شلوار جین پوشیده بودم با یه پیراهن مردونه چهارخونه. میخواستم نه خیلی رسمی باشه و نه خیلی اسپرت. موقع ناهار اینقدر تو فکر بودم که غذا رو ریختم رو پیرهن و شلوارم. اونروز هم کلی کار داشتیم تو شرکت. ا...
قسمت 5 - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 2:37
 عجب والنتاینی بود. اینقدر خوب بود که اسممو از این به بعد بجای امیر میخوام بزارم ریما (بر عکس امیر) ، حالا چرا؟ یه وقت فکر نکنید تغییر جنسیت دادم. بلکه جریان از این قراره که یجورایی چپ کردم. بزارین از اول توضیح بدم: من توی یه شرکتی کار میکنم که در واقع شعبه یه شرکت خارجی توی ایرانه. برای یه کاری یه ...
قسمت 4 - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 2:36
 من برای اولين بار قرار بود برم پارتی. من تا اون موقع که سال دوم سوم دانشگاه بودم ابروهامو برنداشته بودم و امير هميشه دوست داشت که من ابروهامو بردارم. يه بار که رفته بوديم سينما وقتی نيکی کريمی رو تو فيلم ديد گفت ببين اين خانمه ابروهاشو برداشته چقدر قشنگه. شما هم اگه ابروهاتونو بردارين خيلی خوشگلتر ...
قسمت 3 - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 2:35
 راستش هدف من و نرگس از نوشتن اين مطالب تنها بيان خاطراتمون نيست. بلکه دوست داريم با شما عزيزان کمی هم در اين باره بحث و گفتگو کنيم. به نظر من يکی از مشکلاتی که در جامعه ما وجود داره و اشتباهی که شايد بسياری از ما جوانها مرتکبش ميشيم اينه که به روابطمون خيلی زود عمق ميديم (اين عبارت رو از دوست عزيزم...
قسمت 2 - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 2:33
فردای اونروز دوباره به امير زنگ زدم، راستش برای هيچ کدوممون تصميم سختی نبود. گرچه پسر خوبی بنظر ميومد ولی اهميت درس و کنکورم در اون موقع خيلی بيشتر بود. : سلام امير خان -سلام نرگس خانم، درسها خوب پيش ميره :ببخشيد دفعه قبل اونجوری شد. آخه بابام يهو اومد. ميدونيد که -خواهش ميکنم. :راستش زنگ زدم يه چيز...
عاشقانه های امیر و نرگس - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 2:32
 قسمت 1   ــ ــ نرگس: برای ديدن يکی از دوستام که دانشجوی دانشگاه شريف بود رفته بودم دانشگاه شريف. داشتم دنبال ساختمان دانشکده شيمی ميگشتم . از يکی دو نفر پرسيدم ولی خوب متوجه نشدم که کجا بايد برم . در همين حين پسری که متوجه شده بود من دنبال دانشکده شيمی ميگردم از موقعيت استفاده کرد و بطرفم اومد و گف...
عشق یعنی - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 2:05
 این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است؛ شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد، خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند، این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد وقتی میخ را بررسی ...
شرط عشق - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 2:03
 دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته ...
عشق یعنی انجام ندادن! - تاریخ: 1392/9/1 ساعت: 2:01
 شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند…     همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند ...

برچسب‌های مرتبط

وبلاگ دوست داشتني |